اولین ضربه ی زندگی ام را پرستار بیمارستان مفید به پشتم زد، در حالی که من، یک لنگ در هوا و آویزان مثل لوستر بودم، دستش را بلند کرد و با قدرت تمام  ضربه اش را زد و اینچنین بود که صدای ونگم فضای بیمارستان را پر کرد.

دومین باری که صدای ونگم فضای یک جا را پر می کرد، مربوط می شد به اول دبستان و البته نه روز نفرت انگیز اول مهر، بلکه هفته ی دوم بازگشایی مدارس.

هفته ی دوم از اولین حضور یک انسان در یک محیط آموزشی و تربیتی. برای کم کاری ام یعنی ننوشتن تکلیف شب مجبور شدم که از پشت نیمکت خارج شوم و پای تخته بروم البته از پشت نیمکت خارج شدن برای کسی که  تا به حال فقط به خاطر دستشویی رفتن و آب خوردن خارج شده بود خیلی سخت بود و این اولین تجربه ی تنبیه شدنم توسط غریبه ها بود.

البته چند نفری مثل من بودند که تکلیفشان را ننوشته بودند نمی دانم حال نداشتند، زلزله آمده بود خانه شان را خراب کرده بود، با دیجی مون ها قرار داشتند یا تکلیفشان را صب نوشته بودند اما حالا نمی دانستند چرا نیست؟ خلاصه که تنها نبودم در آن وانفسا.

معلم مهربان اول مهر که گل می داد و لپ می کشید و عزیزدلم می گفت حالا شده بود دیوی که خطکش دست گرفته بود و عصبانی شده بود و صفت هایی به کار می برد که شایسته نبود و اولاد تمام حیوانات را به ما یادآوری کرد مثل توله سگ، کره بز، گوساله و...

 همکلاسی های دیگر هم مثل من منتظر ایستاده بودند تا حکمشان توسط قاضی خوانده شود و مثل فیلم ها عاقبتشان پیراهنی راه راه با گویی بسته شده به پا باشد که در دل یک کوه مشغول کنده کاری هستند.

اما حکم سیاه چال بود و سیاه چال بودن در این متن نه استعاره است نه شوخی. سیاه چال مدرسه ما جایی بود که کسی تا به حال نرفته بود یعنی تهدید شدن به اینکه قرار است به این مکان مخوف بروی خودش تنبان خیس کن بود چه برسد به اینکه طرف را تا خود سیاه چال می بردند. این سیاه چال قدیم پناهگاه زلزله و بمباران بود و حالا تبدیل شده بود به انبار وسائل مدرسه که فقط گهگداری درب آن باز می شد و فراش مدرسه با صورتی سیاه از آن بالا می آمد.

حکم باید اجرا می شد. صف طولانی بچه های قد و نیم قد که به سمت سیاه چال برده می شدند مثل جنگلی از بید می ماند که در اواسط پاییز باد در آن می پیچد.

گریه و زاری را اضافه کنید به این لرزیدن و غلط کردن و چیزهای مختلف خوردن.

درب سیاه چال باز شده بود و قرار بود که ما داخل سیاه چال شویم. اینجا دومین جایی بود که صدای ونگم یک فضا را پر می کرد...

سومین جا را نمی دانم. اما اگر سومین ونگ زندگی ام فضایی را پر کرد شما را هم در جریان خواهم گذاشت....

پی نوشت: من راستش تا به حال شیطنت نکرده ام یعنی شیطنت های مهمی نبوده است که بشود خاطره اش کرد و تعریف کرد برای کسی. شاید دلیلش ریختن کرک و پرم در همان روزهای اول مدرسه بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 19:40 توسط حسین توکلی |

وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌

در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد

لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس

رقصید و درحجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت

نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد

آدم وسعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد

"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"

این گونـــه بود ها ! کـه بغل اختراع شد

یک شب میـــان شهـــر خرامیـد و عطســـه زد 

 فرداش .... پنج دی ...... و گسل اختراع شد!





از حامد عسکری

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 23:14 توسط حسین توکلی |

امروز روز تولد خواهر بزرگ بلاگفا است.

روز تولدم در وبلاگش برایم گل کاشت و حالا این پست ادای احترامی است به خانم لیلا .

امیدوارم از من قبول کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 9:56 توسط حسین توکلی |

رنگ ها را به دقت انتخاب کرده است. از قرمز تیره بگیر تا زردی که ته مایه قهوه ای دارد و طیف نارنجی...

پاییز اگر چه در گذشته با شروع مدارس همراه بود و دور شدنم از حس لذیذ تابستان. اما چندین سال است که من را عجیب پاگیر خودش کرده.

هوای مساعد و لطیفش که نزدیک بوده چند بار آبروی من را پیش همکارانم ببرد و خواب را به چشمانم قلاب کند.
باد بهاری باد مساعدی است اما من باد پاییزی را بیشتر دوست دارم مخصوصا زمانی که از نوک انگشتان پا شروع می شود و در انحنای گونه خودش را سر می دهد و در موها می پیچد... باد بهاری را اگر تجزیه کنی گرمایش بیشتر است و باد پاییزی سرمایش و برای منی که سرما را دوست دارم حس خوبی دارد.

گفته اند پاییز پادشاه فصل هاست... اما هر فصلی زیبایی خودش را دارد. بهار یک امپراطور قدرتمند است که انقلاب را در دل سرد ملکه ی سرما ایجاد می کند و تابستان بیشتر برای من چون پادشاهی است که مردمانش هم او را دوست دارند و پاییز و پاییز و پاییز...

پاییز را دوست دارم همین

پ.ن: از بابت دیر شدن رادیومون هم معذرت می خوام.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 10:4 توسط حسین توکلی |

تو نیکی می کن و کد را بیانداز

که ایزد رادیومونت دهد باز

این کد رادیمون است که با قرار دادنش در وبلاگتان، هم خودتان متفاوت می شوید هم دیگران متفاوت می شوند باور ندارید؟ گوش کنید تا تفاوت را احساس کنید.
هر هفته یکشنبه ها ساعت ده



برچسب‌ها: رادیومون, رادیوشون, رادیوتون, رادیوم, روادیوم, جمع رادیومون
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 11:34 توسط حسین توکلی |